خرید بک لینک

درباره سایت

♥hanie & mohammad♥

سلام.به وبلاک خودتون خوش اومدین.هدف از ساختن این وب این بود که به زندگی دو جووون که عاشقه هم هستن به اسمه محمد و هانیه یه سری بزنیم.امیدوارم که خوشتون بیاد.راستی منتظر نظرای قشنگتون هستیم.مرسی ♥hanie & mohammad♥

امکانات وب

Ø¢Ûx8cÚ©Ùx88Ùx86 زÛx8cبا سازÛx8c, Ùx84Ùx88Ú¯Ùx88 زÛx8cبا سازÛx8c Ø¢Ûx8cÚ©Ùx88Ùx86 زÛx8cبا سازÛx8c, Ùx84Ùx88Ú¯Ùx88 زÛx8cبا سازÛx8c
-->-->-->

سÙx81ارش کد بارشÛx8c
-->-->-->

ابزار عاشÙx82اÙx86Ùx87 Ùx88بÙx84اگ


ãx83x84کد Ùx81اÙx88Ûx8cÚ©Ùx86 عاشÙx82اÙx86Ùx87ãx83x84



-->-->-->

Ùx83د Ùx85Ùx88سÙx8aÙx82Ùx8a براÙx8a Ùx88بÙx84اگ


روز بعدی که محمد و هانیه تو چت هم رو میبینن هانیه با یه لحنه تند اسم و فامیلی محمد رو بعد از سلامش میگه(محمد هم شاکی میشه چون فامیلیش رو به هانیه نگفته بود.بعد متوجه میشه که کاره یکی از کاربرا بوده که فامیلیش رو به هانیه گفته)میره سراغ سنه محمد. هانیه ازش میپرسه 17 سالته ؟محمد هم یه سکوت میکنه ومعلوم میشه که محمد به دروغ گفته بود که 19 سالشه.محمد کاملا متوجه میشه که یه نفر زیره آبش رو زده.بعد از مدتی محمدو هانیه یه رابطه سرد رو با هم داشتن هانیه دیگه اون هانیه ای محمدعاشقش شد نبود.تو همه سوالایی که محمد ازش میپرسید جواب سربالا میداد.محمد صبرش لبریز شد و از هانیه پرسید:الان با علی هستی؟هانیه گفت:مگه دله من فردوگاه هستش؟به یه طرز ناخوشایندی از هم خدافظی کردن.به نظر میرسید رابطه تموم شده باهم داشتن.محمد بعد از خداحافظی دلش خیلی پر میشه و میزنه زیره گریه،همون وقت که داشت گریه میکرد داییش صداشو میشنوه و وارد اتاق محمد میشه.محمد هم تا بره خودشو جموجور کنه داییش میفهمه که گریه کرده و ازش میپرسه دلیل گریت چیه دایی؟محمد هم که دنبال بهونه بود به داییش میگه رمانی که میخوندم تموم شدش.آخرش خیلی احساسی بود.دایی محمد هم به شوخی سرو سینشو میده جلو میگه:پدر اون رمان رو در میارم که اشک خواهرزادم رو در بیاره.محمدم داییش رو بغل میکنه دایی میگه:دو انگشت ازم بلند تر شدی اونوقت واسه رمان گریه میکنی؟بریم ببرمت بیرون کلت هوا بخوره تا قبل شام بیایم خونه.

میرن بیرون بعد از یه دور زدن تو شهر نیم ساعت قبل از خوردن شام میرسن خونه.محمد هم از این نیم ساعت استفاده کرد و زودی رفت تو چت.کاربرا خیلی خوشحال بودن شکلکای رقص میزاشتن.علی و هانیه هم تو چت بودن.یه ربعی گذشت محمد هم که کنجکاو شده بود از کاربرا پرسید:بچه ها چه خبره؟چرا همه شکلک رقص میزارین؟یکی از کاربرا که درجش هم تو اون چت بالا بود تو جواب محمد گفت:داداش عروسیه.محمد گفت عروسی کیو کی؟تو جوابش گفتن:هانیه و علی.

محمد هم دیگه کامل فهمیده بود علی و هانیه همو  دوست داشتن.سه روز بعد...دوستای محمد خیلی نگران حالش بودن.محمد مدرسه رفتن یا نرفتنش فرقی نداشت.با دوستاش جز سلام و خداحافظی چیزی نمیگفت.از اونجایی که محمد خیلی شوخ بود دوستاش هم ازش انتظار داشتن جمعی که باهم دارن رو شاد کنه همین دلیل شد تا محمد رو به حرف بیارن و از محمد واس این کاراش دلیل خواستن.محمد هم با جمله چیزی نیس و خنده های خشک و خالی جوابشون رو داد.

برچسب: نویسنده: hanie & mohammad تاريخ: شنبه 18 مرداد 1393 ساعت: 13:23

صفحه بندی