سلام.به وبلاک خودتون خوش اومدین.هدف از ساختن این وب این بود که به زندگی دو جووون که عاشقه هم هستن به اسمه محمد و هانیه یه سری بزنیم.امیدوارم که خوشتون بیاد.راستی منتظر نظرای قشنگتون هستیم.مرسی ♥hanie & mohammad♥
محمد که اون شب از چت خارج شد رفت تا خودکشی کنه.همینطور که اون عکس رو روی مانیتور میدید رفت آشپزخونه،یه چاقو برداشت و دوباره برگشت به اتاقش.دوباره چشش خورد به عکس،ساعت حدودا 10شب بود که چاقورو گرفت.پایه راستش رو جمع کرد و پایین تر از زانوش با چاقو بزرگ نوشت (H).داشت ازش خون میرفت ولی متوجه نبود.دوباره یکم پایین تره پاش دوباره همونو نوشت ولی کوچیک تر.خون روی چاقو رو دید یکم به خودش اومد رفت به حموم تا پاشو بشوره،بعد هم چند تیکه دستمال کاغذی برداشت و لباسای بیرونش رو پوشید.هر چند پاش خونریزی داشت ولی بی توجه بود ، به اتاق و وسایلش نگاه مظلومانه انداخت و با همون نگاهش از وسایل و اتاقش خداحافظی کرد.آخه قرار بود دیگه بر نگرده و بره برای همیشه.از خونه بیرون رفت.اس ام اس داد به امیر و گفت : امیر دادا حلال کن.خدافظ برا همیشه.و بعد از اون موبایلش رو خاموش کرد.قبلا شنیده بود یه پرتگاهی تو امل هست که یه نفر از اونجا خودشو کشته به همون سمت رفت.یکی از دوستای محمدکه اسمش"رضا" بود،محمد رو حدود 30 متری خودش میبینه.از همون فاصله بهش سلام کرد ولی جواب سلامی نشنید.رضا وقتی دید محمد شُل میزنه نگران شد به سرعت خودشو رسوند به محمد.بلند گفت :محمد چیه چی شده؟واسه اینکه محمد راحت راه بره زیره کِتف محمد رو گرفت تا اذیت نشه.محمد اسمه اونجایی که میخواست بره رو بهش گفت و ازرضا خواست تا ببرتش به اونجا.رضا هم فهمید میخواد یه بلایی سره خودش بیاره.اخه تو روزه روشن کسی اون طرفا نمیرفت چه برسه ساعته 10:30 شب. به همین خاطر جلوشو گرفت.رضا به زور محمد رو برد به طرف خونش.محمد که حاضر نشد بره خونه از نظر بدنی کم آورد اخه رضا پیش دانشگاهی بود.هیکل بزرگتری هم داشت درضمن پای راسته محمد زخمی بود و نمیتونست تند راه بره.به هر ترتیب محمد رو میبره خونه از پله ی خونشون اونو بالا میبره.وقتی محمد رو گذاشت خونه محمد خیلی بی حال شده بود.رضا از خونشون رفت بیرون و نشست دم در خونشون تا وقتی پدر مادر محمد بیان.محمد که عرق زده و خیلی داغ شده بود موبایلش رو روشن میکنه و میفهمه که امیر داره میاد خونش.زنگ زد برای امیر و گفت: دادا من خونم چیزی نشده نگران نباش برگرد امیر:زر نزن از صدات و نفس نفس زدنت معلومه دروغ میگی تو الان خونه نیستی ؟ من پیدات میکنم.محمد که میبینه امیر حرفش رو باور نمیکنه، تلفن خونشون رو برداشت و زنگ زد دوباره به امیر و گفت:امیر ببین شماره خونمون هستش .امیر فهمید محمد خونست و قسمش داد بلایی سره خودش نیاره.محمد:چشم دادا برگرد خونت .شاید فردا مدرسه نیام. امیر:چرا؟؟؟باید بیای فهمیدی؟محمد :ن راستش پای راستمو خط خطی کردم خونش بند نمیاد سرمم گیج میره.امیر :ای بیشور چرا همچین کاری کردی؟باش سعی کن بیای.بعد هم خدافظی کردن.
برچسب:
نویسنده: hanie & mohammad