سلام.به وبلاک خودتون خوش اومدین.هدف از ساختن این وب این بود که به زندگی دو جووون که عاشقه هم هستن به اسمه محمد و هانیه یه سری بزنیم.امیدوارم که خوشتون بیاد.راستی منتظر نظرای قشنگتون هستیم.مرسی ♥hanie & mohammad♥
دیگه محمد و هانیه کاملا همو شناخته بودن.یه روز بعد از ظهر محمد به همراه دوستاش بیرون بود که گوشیش دسته یکی از دوستاش بود که زنگ خورد...شماره تو موبایل محمد سیو شده نبود برای همین دوستش تصمیم گرفت جواب نده و گوشی رو برسونه دسته محمد که رفته بود تو لوازم التحریر.تا گوشی رو بدست محمد برسونه چند بار زنگ خورد و بعد از زنگ یه اس ام اس اومد،متن نوشته این بود."سلام محمد جان.خوبی؟اسمه من هستی هستش بچه گوهردشت هستم.16 سالمه.خیلی خوشگلم.تعریفتو از بچه های چت شنیدم و از یکی کاربرا به هر بهونه بود شمارتو گرفتم.محمد دوستت دارم.میخام باهات دوست بشم.منتظر جوابم.فعلا".
محمد وقتی که گوشیش دستش اومد اس ام اس اون دختره که اسمش هستی بود رو خوند.خیلی عصبی شد خودشو کنترل کرد تا به خونه برسه.وقتی خونه رسید بدون سلام علیک هرچی تو دهنش بود به هستی گفت.هستی هم مثل خر پشیمون شد از کارش و دیگه جرئت نکرد به محمد زنگ بزنه.محمد هم این قضیه رو به هانیه گفت.جفتشون بیخیالش شدن.به قوله محمد که به هانیه گفت:عزیزه دلم بعضیا لیاقت ندارن بهشون فک کنیم ویا دربارشون حرف بزنیم.هانیه هم نظره محمد رو تایید کرد و قضیه اون دختره رو فراموش کردن.تقریبا همه تو مدرسه محمد اینا قضیه هانیه رو میدونستن.بعضی از دوستاش به محمد میگفتن: خا خره آمل دختر کم داره که رفتی کرج دنبال دختر؟
با این حرف که دوستش گفت میشه فهمید که تا حالا دوستش عاشق نشده،وگرنه هرگز چنین چیزی نمیگفت.یکی دیگه از دوستای محمد میخواست به محمد بفهمونه که هانیه به دردش نمیخوره،واسه همین دنباله یه مدرک علیه هانیه میگشت تا به محمد نشون بده.یه روز که هانیه تو چت بود دوسته محمد هم میره تو چت و مستقیم میره خصوصی هانیه و بعد از کلی حف زدن با هانیه بهش میگه:من یه چیزی درباره محمد میدونم.اگه بوس بدی بهت میگم.هانیه هم بعد از فکر کردن میگه:اگه اینطوری قانع میشی باشه.و یه شکلک بوس براش میفرسته.دوسته محمد هم از موقعیت استفاده میکنه و از شکلک بوس که هانیه براش فرستاده بود با موبایلش عکس میگیره تا به محمد نشون بده و بهش ثابت کنه که هانیه بدردش نمیخوره.اخر هم چیزی که میخواست بگه رو گفت و اون چیز رو محمد خودش قبلا به هانیه گفته بود.
چند روزه بعد وقتی محمد با دوستاش بیرون بود،یه دفعه بحث هانیه شد.اون دوسته محمد که از هانیه بوس گرفته بود هم اون عکس یادش اومد و به محمد گفت. محمد که فک میکرد رفیقش داره شوخی میکنه بدونه اهمیت دادن به این مسئله ازش گذشت.دوستش که متوجه شد که محمد جدی نگرفته.واس همین به محمد گفت:اون بوس که گفتم ازش عکس دارم،فردا لب تاب یا گوشیمو میارم مدرسه تا بهت نشونش بدم.(از اونجایی که رشتشون کامپیوتر بود مدرسه به آوردن لب تاب و فلش گیر نمیداد.)
برچسب:
نویسنده: hanie & mohammad