خرید بک لینک

درباره سایت

♥hanie & mohammad♥

سلام.به وبلاک خودتون خوش اومدین.هدف از ساختن این وب این بود که به زندگی دو جووون که عاشقه هم هستن به اسمه محمد و هانیه یه سری بزنیم.امیدوارم که خوشتون بیاد.راستی منتظر نظرای قشنگتون هستیم.مرسی ♥hanie & mohammad♥

امکانات وب

Ø¢Ûx8cÚ©Ùx88Ùx86 زÛx8cبا سازÛx8c, Ùx84Ùx88Ú¯Ùx88 زÛx8cبا سازÛx8c Ø¢Ûx8cÚ©Ùx88Ùx86 زÛx8cبا سازÛx8c, Ùx84Ùx88Ú¯Ùx88 زÛx8cبا سازÛx8c
-->-->-->

سÙx81ارش کد بارشÛx8c
-->-->-->

ابزار عاشÙx82اÙx86Ùx87 Ùx88بÙx84اگ


ãx83x84کد Ùx81اÙx88Ûx8cÚ©Ùx86 عاشÙx82اÙx86Ùx87ãx83x84



-->-->-->

Ùx83د Ùx85Ùx88سÙx8aÙx82Ùx8a براÙx8a Ùx88بÙx84اگ


وقتی محمد رفت خونه یکم فکر کرد که نکنه رفیقش راست بگه؟؟از اون  شناختی ک نسبت به هانیه داشت باورش نمیشد که هانیه همچین کاری کنه.به خودش گفت حتما فردا یه عکس فتوشاپ میکنه میاره و بیخیالش شد.هانیه هم امتحان ریاضیش نزدیک بود واس همین محمد و هانیه نرفتن چت.روزه بعد تو مدرسه،همون رفیق محمد که میخواست عکس رو بهش نشون بده به محمد گفت :آخرین ساعت که تو کارگاه هستیم منتظر باش تا عکسو ببینی.محمد تو جواب گفت: باشه عکس فتوشاپ زیاد دیدم امروزم میبینم.

کلاساشون تمام شد.محمد و دوستش شروع کردن به روشن کردن لب تاب.محمد پراضطراب و نگران بود تا وقتی که دوستش گفت: فلشت(usb)رو بده.محمد هم فلشش رو داد تا عکسو تو فلشش بریزه.وقتی عکس باز شد همه دور وریاااا زدن زیره خنده و شروع کردن فش دادن به محمد.کاملا هم مشخص بود که عکس فتوشاپ شده نیس.محمد هم درحالی که همه بهش میخندیدن فلش رو از لب تاب جدا کرد و شروع کرد به حرکت به سمت خونش.دوستاش هم دوییدن تا بهش برسن.سره کوچه همه از هم خدافظی کردن و رفتن سمت خونه خودشون،به جز یکی از دوستای محمد که اسمش"امیرحسین"بود.محمد امیر صداش میزد.امیر متوجه شده بود حاله محمد خیلی بد شده،به خاطر همین تا خونه محمد همراش رفت تا خیالش راحت بشه.امیر رفیق فابریک محمد بود به همین خاطر محمد و امیر نسبت به بقیه بچه ها صمیمی تر بودند.امیر هم به یه دختر به اسمه معصومه علاقه داشت.تو راه خونه که داشتن میرفتن امیر به محمد گفت:محمد میخای چه کار کنی؟عکسو بهش نشون میدی؟ محمد: نه امروز بهش نشون ندم بهتره.اخه فردا امتحان ریاضی داره میترسم امتحانش رو خراب کنه.این تنها حرفی بود که تا رسیدن خونه با امیر زد.امیر هم گفت:حق با تو هستش امروز نشون ندی بهتره.خودتو ناراحت نکن.دیگه کاریه که شده.منتظر جواب محمد بود که جوابی نشنید.

تو راه محمد نتونست به راه رفتن ادامه بده برا همین اولین جایی که م مناسب بود نشستن تا استراحت کنن.یه ربع شد که ساکت نشسته بودن امیر شروع کرد به آروم کردنه محمد.امیر میدونست که این سکوت محمد رو بیشتر عذاب میده.محمد سعی کرد آروم خودشو نشون بده از امیر خواست بره سمته خونش و ازش تشکر کرد.هانیه هم سخت مشغول خوندن امتحانش بود و فعلا به چت نرفت.محمد اینا شب شام خونه یکی از دوستای پدرش دعوت بودن،از اونجایی که محمد به خاطر عکسی که دید حاله چندان خوبی نداشت به مهمونی که شب دعوت بودن نرفت.حدود ساعت 9شب بود که هانیه رفت به چت،رفت خصوصی محمد یه چند دقیقه ای گذشت که هانیه پرسید:عشقم چرا اینقدر سردی؟چیزی شده؟محمد بحث رو عوض کرد و گفت:ریاضی رو خوب خوندی؟

هانیه یکم کنجکاو شد که بفهمه محمد چشه که محمد بهش گفت:هانیه از وقتی که با منی به جز من واس کسی شکلک بوس فرستادی؟پسر منظورمه؟؟ هانیه هم تو جواب گفت :خوب معلومه که ن.چرا اینو پرسیدی؟ محمد:بیخیال میترسم بهت بگم امتحان فرداتو گند بزنی امتحانت رو.بعد از چند دقیقه که مداوم هانیه اصرار میکرد اخر محمد عکسی رو که دوستش بهش داد رو برای هانیه ایمیل کرد و بهش گفت :معلومه برای هیچ پسری شکلک بوس نفرستادی،از چت رفت بیرون

برچسب: نویسنده: hanie & mohammad تاريخ: شنبه 18 مرداد 1393 ساعت: 13:28

صفحه بندی