سلام.به وبلاک خودتون خوش اومدین.هدف از ساختن این وب این بود که به زندگی دو جووون که عاشقه هم هستن به اسمه محمد و هانیه یه سری بزنیم.امیدوارم که خوشتون بیاد.راستی منتظر نظرای قشنگتون هستیم.مرسی ♥hanie & mohammad♥
محمد خوشحال تر از همیشه قبول کرد که دوباره باهم باشن.هانیه هم گفت:پس من میرم
با علی تموم میکنم. روزه بعد که همو دیدن هانیه به محمد گفت:محمدم با علی تموم کردم.الان فقط واس توام ،توام فقط واسه منی.محمد که برعکس قبلانا شاد به نظر می رسید تو جوابش گفت:عشقم ما واسه هم بودیم،هستیم و خواهیم بود.خداروشکر محمد و هانیه خیلی قدره همودونستن و وابسته هم شدن.
یه مدت گذشت.محمد ترافیک اینترنتش تموم شد.هانیه هم به خاطر سخت گیری مادرش موبایل نداشت.محمد از طریق دوستش که تو چت بود به هانیه خبر داد که ترافیک نداره.هانیه هم تو فرصت مناسب که پدر و مادرش خونه نبودن از تلفن خونشون به موبایل محمد زنگ زد.این اولین باری بود که صدای همو میشنیدن.بیشتر از همیشه عاشقه هم شده بودن.هانیه از محمد قول گرفت که بره کارای اینترنتش رو درست کنه و زود تر بیاد توی چت.محمد هم گفت :چشم، فردا میرم دنبال کارای اینترنت پس فردا حتما میام تو چت و همینطور هم شد.از صدای هم دیگه خوششون اومده بود و این باعث شد که تمامه اون روز به فکره هم باشن.
دو روزه دیگه که اینترنت محمد وصل شده بود رفت چت تا با هانیه صحبت کنه.هانیه رو دید و اول ازش معذرت خواهی کرد به خاطره تموم شدن ترافیک اینترنتش.هانیه هم گفت فدای سرت.محمد:چه خبرا؟هانیه:هیچی،سلامتی.محمد از صدات خیلی خوشم اومدش.صدای مردونه و قشنگی داری.محمد:دقیقا منم میخواستم اینو بگمکه صدات خیلی نازو قشنگه.محمد و هانیه خیلی خیلی وابسته و عاشقه هم شدن که یه روز دوتاشون تصمیم گرفتن در آینده با هم ازدواج کنن. خواستن درباره خانواده هم دیگه بیشتر بدونن.محمد گفت:منو که میشناسی!!!عاشقه یه خانوم خوشگله که خودت هستی شدم.پدرمم رییس بانکه کشاورزیه یکی از شعبه های آمل هستش. 41سالشه ،بیشتر وقتا هم رسمیه و زود جوشه.خیلی خوشتیپه.تازه عینکی هم هست.یه پرشیا سفیدرنگ داره. و....مامانم هم خونه داره.32سالشه. آشپزیش محشره هرچی بگی بلده درست کنه.خیلی عصبییه.در کل خیلی مهربونه.حجابش هم متوسطه نه خیلی با حجابه نه خیلی بی حجاب.یه پراید 132سفید داره و...یه داداشه کوچیکم دارم که کلاسه اول هستش.اسمش مهرشاده.خوشتیپ و شیطون.خیلی باهوش و زرنگم هست.
هانیه: خدا برات نگهشون داره.محمد:ممنون عشقم لطف داری.حالا تو درباره خانوادت بگو.هانیه هم شروع کرد:
منو که میشناسی یه عاشق که واسه عشقش جونشو میده. پدرم مهندس نصب آسانسورهستش.43ساشه،خیلی خوشتیپه.بیشتر شلوارلی با تیشرت میپوشه و گردنبند میزاره.خیلی دوس دارم تیپش رو.خوش اخلاق و خوش برخورده.یه پرشیا داره و.....مامانم دکتره ولی به خاطر مشغله کاریش کارش رو تقریبا کنار گذاشته و خونه داره.خیلی سخت گیره ولی مهربونه.34سالشه.حجابش هم متوسط هستش.تازه منم دوقلو بودم که یه قلو دیگه بعد از دنیا اومدن مرد اونم دختر بود.الان یه داداش 10ساله دارم به اسمه مانی.بازیگوش و فضول و خیلی شلوغ.
برچسب:
نویسنده: hanie & mohammad