سلام.به وبلاک خودتون خوش اومدین.هدف از ساختن این وب این بود که به زندگی دو جووون که عاشقه هم هستن به اسمه محمد و هانیه یه سری بزنیم.امیدوارم که خوشتون بیاد.راستی منتظر نظرای قشنگتون هستیم.مرسی ♥hanie & mohammad♥
شروع داستان
اواخر ابان ماه92 بود.همونطور که قبلا براتون گفتم محمد رشته کامپیوتر میخوند و برای انجام بعضی از تکلالیف مربوط به کامپیوتر به اینترنت نیاز داشت.محمد این قضیه رو با پدرش در میون گذاشت.از اونجایی که پدرش تو مخابرات شهرستان آمل یه دوسته صمیمی داشت کارای اینترنت محمد رو زود انجام داد.اول آذر ماه 92 بود که از مخابرات یه نفر اومد خونه محمد اینا و یه سری کارا مثل وصل کردن مودم و...رو انجام داد.مردی که از مخابرات امده بود بعد از تموم کردن کارهاش کاغذی رو به محمد داد که رمز وای وای توش نوشته شده بود و به محمد گفت: فردا اینترنت شما وصل میشه.محمد هم تشکر کرد و باهم خدافظی کردن.از اونجایی که محمد یه پسر سربه هوا و خیلی شلوغ بود کاغذی ک رمز وای فای توش بود رو گم میکنه و خودشم نمیفهمه تا جایی که اینترنتش قطع میشه.
دو روز گذشت.یکی از دوستای محمد وقتی متوجه شد که محمد هم اینترنت داره به محمد گفت:داداش من اسمه یه سایتی رو بهت میدم اگه کاری داشتی به این آدرس یه سر بزن.محمد هم با کمال میل قبول کرد و همون روز به اون سایت رفت.
یه سایته چت بود.محمد هم تو اون چت عضو شد.هانیه هم یکی از کاربرای این چت بود،از این طریق بود که محمد و هانیه همو دیدن و با هم آشنا شدن.محمد که تازه عضو شده بود رفت دنبال دوستش که همه بهش میگفتن "امیر0121".دوستش بهش خوش اومد گفت و درباره درس فرداشون با هم حرف زدن.وقتی هانیه با بقیه کاربرا تو چت حرف میزد محمد خیلی تحت تاثیره هانیه قرار گرفت.تقریبا بعد از دو روز و نصفی محمد طاقت نیاورد و رفت خصوصی هانیه.با هم سلام کردن و بعد از اون محمد از هانیه پرسید:با من دوست میشی؟هانیه یکم جا خورد.بعد از یه مدت کوتاه قبول کرد.محمد خیلی خیلی خوشحال شد.از هانیه پرسید:اگه تو چت نبودی چطوری میتونم پیدات کنم؟
هانیه هم گفت نمیدونم.به این ترتیب شماره همدیگرو گرفتن.بعد از یکم آشنایی که محمد و هانیه نسبت به هم پیدا کردن محمد متوجه شد که به جز خودش هانیه تو خصوصی با یه پسر دیگه هم چت میکنه.اسمه پسره عارف بود ولی علی صداش میزدن.مثل من که اسمه اصلیم محمد بود ولی دوستام و همسایه ها آرش صدام میزدن.بعد از اینکه محمد قضیه علی رو فهمید از دست هانیه خیلی ناراحت شد.بهش گفت:چرا درباره علی چیزی بهم نگفتی؟هانیه هم تو جوابش گفت:علی داداشمه.برام یه وبلاک درست کرده و...محمد:دوسش داری؟عاشقشی؟ هانیه جواب داد:دوسش دارم ولی عاشقش نیستم.محمد که انگار همه غم ها رو سرش خراب شده بودن خیلی ناراحت ازش خدافظی کرد و چند وقت به هانیه مشکوک شده بود.یکم رفت دنبال رابطه علی و هانیه که چیزایی دربارشون فهمید که از سطح خواهر برادری بالاتر بود.تصمیم گرفت تو یه فرصت مناسب با هانیه صحبت کنه.محمد هم تو پروفایلش سن خودشو از 17سال بالا برد و به همه گفت 19سالمه.هانیه هم وقتی درباره محمد تحقیق میکنه بفهمه چطور آدمیه میفهمه ک محمد سنش رو برده بالا.رابطه خوبی که داشتن از بین رفت.وقتی که همو دیدن تو چت بهم گفتن:محمد=رابطه تو با علی اصلا شبیه رابطه برادر خواهر نیس.یکم سنگین باش.خیلی تند با هانیه حرف زد.محمد فهمیده بود که نیت علی بده واس همین کنترلش از دستش در رفته بود.هانیه هم حرف محمد رو زیاد جدی نگرفته بود از هم خدافظی کردن.
برچسب:
نویسنده: hanie & mohammad